{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نومیدی

سلام جناب مهندس...
اینارو اگر اینجا مینویسم ن درد و دله ک من دل ندارم... و ن گله و شکایت ک دیگه حسی برام نمونده...امروز تیر دردناکی شلیک کردی ک اگر چ جای زخم تیرهای قبلی هنوز خوب نشده و نخاهد شد اما من دیگه دردی رو حس نمی کنم...ک من پیر شدم...بی حس شدم....
ی مرده متحرک...ی تیکه گوشت ۹۰ کیلویی بی مصرفم...
و ب توام حق میدم...
مرکز دیسپاچینگ انتقال ک سالها بود با چنگ و دندون حفظ شده بود و این چند سال رسیده بود ب دندون من...و من اگر چ ناتوان و نادان و نافهم و ناکارامد و ناشایست و نادار و ناهمه چیزم...اما ب سختی گرفتمش...هرکاری ک تونستم کردم...نگهش داشتم...بهای سنگینی هم داشت....خوب ب چهره تکیده من ک نگاه کنی میفهمی...هرچند خیلی وقته ما دوتا ب چشمای همدیگه نگاه نمیکنیم...
یادم میاد ک تورو متفاوت میدونستم از همه این ادما اگر چ ۱۵ سال بزرگتر بودی و مدیر اما زیر دست همون اساتیدی بودی ک بودم...جمهوری اسلامی رو قی کرده بودی...و چقد نزدیک بودیم...و من ازین رابطه خوشحال بودم تا نمیدونم صابون خوش نقش ونگار کی ب تنت خورد ک عوض شد همه چیز....من ارزوها داشتم...ن برای خودم ک برای مرکز...و اگر چ با کمال تاسف سنگین ترین وزنه اینجا منم...باید بگم چقدر مفت بر باد رفتم....
هدفم درستی و درست بودن بود...همین...
الانم نوشتم این یادگاری رو روی دیوار زمان ک بمونه و ببره...و شما هم هرکاری ک میکنی متین...
توام نمیدونی ک همین امروز ک بهت نگاه نکردم و کلی حرف زدیم وسط ۲۰ نفر چ دردی پیچیده بود ب مغز استخونم...از کجا؟ نمیدونم...از کی؟ نمیشناسمش...و هیچکس نخاهد فهمید درون من چ غوغایی رو خفتانده اند....اصن نمیدونم چی دارم میگم
دیدگاه ها (۳)

نومیدی

نومیدی

نومیدی

نومیدی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط